نفسی بی خود ...

  • ۱۹:۴۵


 

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم


احوال وجود با نوا می‌بینم



وان لحظه که بیخود نفسی بنشینم


عالم همه سر به سر تو را می‌بینم

 

 

*مولانا؛ رباعیات دیوان شمس تبربزی


 

 

                                                            


دریافت
حجم: 15.8 مگابایت

باز هم "سه برادر خداوردی" حماسه آفریدند

  • ۰۰:۳۰

پیش ­نوشت

 سال گذشته که برای اولین بار با سه حماسه‌ساز عرصه‌ی موسیقی پاپ آشنا شده بودم، آنقدر از شنیدن آهنگ‌هایشان عقلم در وادی حیرت به جفتک ­اندازی افتاده بود که همان موقع از شنیدن این نواهای ملکوتی با ترانه‌های پرمغز و دیوانه‌کننده­ شان بخشی از این متن را نوشتم و امروز هم که به نوشته‌های یک سال اخیر سرک می‌کشیدم، تا چیزی برای به‌روز کردن وبلاگ از زیر آوار بیرون بکشم، با این نوشته روبرو شدم و کلی ذوق کردم و دوباره دست به جستجو در موتورهای جستجو زدم که ببینم این هنرمندان طی این مدت تا چه حد تن و بدن بزرگان شعر و ادب و موسیقی و ترانه‌ی پارسی را در گور به رعشه و زلزله درآورده‌اند.

دیدم که بله در این مدت چه هنرنمایی‌ها که نکرده‌اند و من مثل همبشه بی‌خبر از دنیا!. در این پست، برداشت­ های شخصی و خلاصه ای از پندهایی که از این سه آهنگ گرفتم، شرح می دهم.

 واقعا خداخیرشان بدهد که بعد از مدت‌ها دلمان را شاد کردند. :)

به بی عادتی کاش عادت کنیم

  • ۲۱:۰۰

 +آسمان را می‌بینی چه زیباست! شبی زمستانی با این همه ستاره دیوانه‌کننده نیست؟

 بله همینطور است!
 + 
فقط همین؟ " بله همینطور است" ؟! چرا ذوق مرگ نمی‌شوی؟
 خب مگر همینطور نیست؟! ذوق زده شدم اما ذوق مرگ را دیگر شرمنده، آنقدر چیز عجیب و غریبی نیست که ذوق‌مرگ شوم!
 خیلی خب ولش کن اصلا.  تا حالا فکر کردی زندگی‌های ما بیشتر از همه چه کم دارد؟
 - 
اوهوم... خب، آرامش... یا عشق... یا شاید جنون!
 همان آخری را یک‌بار دیگر تکرار کن.

من باشم و وی باشد و مِی باشد و نِی ...

  • ۰۹:۱۵

گاهی از بودن زیادِ از حد خودت، نفس‌ات می‌گیرد. جایت را تنگ کرده‌ای. مدام به خود می‌گویی کمی آن‌طرف‌تر بنشین دارم خفه می‌شوم. اما او مثل بختک به زندگی‌ات چسبیده. بیخ ریشت را گرفته و با آن چشم‌های از حدقه در رفته و بازار شام افکار و لبخند مضحکش زل زده به چشم‌هایت

 


به صرافت می‌افتی که خِرش را سفت بچسبی و بگویی خواهش می‌کنم کمی نباش، یا حداقل آن طرف را نگاه کن، دِ آخر پدر آمرزیده، محض رضای خدا هم که شده لااقل این نیش­ ات را ببند! این را هم نمی‌توانی! و او باز هم لبخندش، لبخند زشتش را تحویل ات می‌دهد و حتی وقیحانه این بار چشم‌هایش را تیزتر کرده و شروع می‌کند به ویز ویز کردن دم گوش‌ات.

 

  • ۲۰

از عــــــــشــــــــق تا عجق

  • ۲۱:۳۵


+ ببخشید خانووم.

 

_با من بودید؟

 

+بله با شمام، می­تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

 

_خواهش می ­کنم بفرمایید.

 

+ خانوم من عاشق شما شدم... میشه این شماره رو داشته باشید؟

 

_چی ­شد؟ حالتون خوبه؟ به همین سرعت که از کنار هم رد شدیم؟ با همین یه نگاه؟

 

+ خانوم عشق که این حرفا سرش نمیشه!

 

_😍

 

 + 😍

 

آنکس که نداند و نخواهد که بداند / حیف است چنین جانوری زنده بماند

  • ۱۸:۰۰

                               آنکس که نداند و نخواهد که بداند / حیف است چنین جانوری زنده بماند

پیش ­نوشت:

بهانه­ ی نوشتن این مطلب، پست "یک متن جدی دوستانه" از وبلاگ پارادوکس و اتفاقی بود که امروز شاهدش بودم وگرنه با خود عهد کرده بودم که در ارتباط با چیزی که خودم نمی­ دانم، و پر از علامت سوالم، اظهار فضل و نظر نکنم، اما گاهی، اتفاقات پیرامون راهی جز نوشتن برای آدم باقی نمی­ گذارند.

 


یک عمر به گوشمان خواندند که تو مسلمانی و ما هم بی‌چون و چرا پذیرفتیم. اوایل، شاید چراهایی هم برایمان مطرح می‌شد اما رفته رفته، دیگر وقت چرا گفتن هم پیدا نکردیم و گفتیم حالا که همه می‌گویند همین است و خوب است، پس حتما خوب است، ما بهتر است به زندگی خودمان برسیم، کنه و حقیقتش را به اهلش می‌سپاریم که بروند و بجویند. بعد می‌رویم از آن‌ها می‌گیریم، ما را چه به این حرف‌ها و این لقمه‌های گنده‌تر از دهان.

چگونه شادکام می شوی؟

  • ۱۴:۵۰

 

پیش ­نوشت:

نه با خواندن این متن چیزی به دانسته­ هایتان اضافه می­ شود و نه با نخواندنش چیزی از دست می­ دهید. فقط پیشنهادی که دارم این است که فایل صوتی انتهای این پست را از دست ندهید که ارزشش را دارد.

 

بشکن و رها کن

  • ۱۸:۱۶

 

  • ۲۳

به چه می اندیشم؟!

  • ۰۶:۲۵




به چه می‌اندیشم؟

باد را می‌جویم 
در بلندا صخره‌ی اندیشه
که بخواند بر من
خطی از نغمه‌ی جان‌بخش سفرهایش را


صبح جمعه و پیاده روی؟!

  • ۱۶:۴۹



امروز صبح، با بالا آمدن آفتاب، تصمیم گرفتم بزنم به دل خیابان. آخر مگر می­ شود روز پس از باران را در خانه ماند و زیر پتو خر و پف کرد. گفتم در این صبح باشکوه و دل­ انگیز بهتر است یک ساعتی پیاده ­روی کنم، هم هوا فوق ­العاده است، هم اینکه خیابان­ ها خلوت است و از حضور و صدای ماشین و بنی­ بشر خبری نیست. 

 می ­شود یک دل سیر نفس کشید و برخلاف هر روز که پیاده­ روی­ هایم با اضطراب دیر رسیدن همراه می­ شود، امروز پیاده روی کنم بدون قصد رسیدن به جایی و فقط از هوا و مناظر باران­ زده و عکس گرفتن، لذت ببرم. 

رقص جنون

  • ۱۵:۱۳



با دست به من اشاره می­ کرد که به سمتش بروم. رفتم و دستم را گرفت، من هم دستش را گرفتم. همه‌ی وجودم گرم شد، دستم را محکم گرفته بود، حس بی‌نظیری داشتم. یک لحظه دلم که از چند روز گذشته در آشوب می‌جوشید، آرام گرفت، سکون محض را به همه‌ی وجودم سرازیر کرد. دوست نداشتم دستانم را رها کند، کاش می‌شد تا ابد اینطور محکم دست از سر دست‌هایم برندارد.  چشمانش برق عجیبی داشت، لبخند زدم، او هم خنده‌ی دلچسبش را تحویلم داد چند لحظه فقط نگاهم می‌کرد، من هم زل زده بودم به چشم‌های جذابش.

  • ۳۰

من و شعر سرودن از خود؟! چه محال خنده داری...

  • ۲۳:۲۵


پیش ­نوشت

همیشه عاشق دنیای شعر بوده­ ام. اگر روزی شعر نخوانم، همان روزم با جان کندن شب می­ شود. اما در زمینه­ ی شعر گفتن و شاعری باید اقرار کنم که جلبک و هویج از بنده یک سر و گردن با استعداد­تر هستند. اوایل خیلی زور می ­زدم که به زور بر وزن "اتل متل توتوله" یا یه توپ دارم قلقلیه  یا "آهویی دارم خوشگله" یا یک همچین خزعبلاتی، چند کلمه­ ای به اسم شعر بلغور کنم تا ناکام از این آرزوی شاعر شدن از دنیا نروم.

ملت عشق

  • ۱۴:۳۱

 

خیلی وقت است کتابی نخوانده­ ام که وقتی در دست می­ گیرم نتوانم به راحتی زمین بگذارم. از آن جنس کتاب­ هایی که نفست را بند بیاورد و در بیداری ذهنت را بهم بریزد و در خواب، صحنه ­هایش را یک به یک نظاره گر باشی. همان کتاب­ هایی را می­گویم که هنوز تمام نشده عزای تمام شدنش را می ­گیری و بعد از تمام شدن با این وعده به خودت دلداری می­ دهی که حتما باز هم دوباره و چند باره می­خوانی ­اش و سعی می­ کنی با خواندن هر روزه­ ی خلاصه برداری­ هایت، آن را وارد زندگی ­ات کنی و اجازه ندهی این فکری که بهم ریخت، دوباره آرام و قرار بگیرد.

می‌جویم عاقلی که دیوانه کنم...

  • ۰۶:۳۶



صدایش در سراسر شهر پیچیده، با همین صدایش از خواب بیدارم کرد. 

دیوانگان زندگی من (قسمت اول)

  • ۱۲:۴۷

 

وقتی کلمات می گرخند

  • ۰۰:۴۰



پیش ­نوشت

این متن غیر از سر و کله زدن من با کلمات، برای روشن­ کردن تکلیفم با آن­ ها هیچ ارزش دیگری ندارد. وقت گرانمایه خود را برای خواندن آن، بیهوده هدر ندهید.

حکایت کفش پاشنه بلند

  • ۱۰:۲۸



روز اول مدرسه بود که تصمیم گرفتم برخلاف یک عمر زندگی شرافتمندانه، با چهره‌ای متفاوت و با "کفش پاشنه بلند" راهی کلاس‌ شوم. میخواستم دانش آموزان همان روز اول  با دیدن این ظاهر متفاوت کاملا جا بخورند و از این همه تشخّص معلم جدیدشان ذوق مرگ شود و هر جا می‌‌روند بگوید که به‌به و چه‌چه چه معلم متشخص و خوش تیپی نصیبمان شد( مدیون من هستید اگر فکر کنید به خودشیفتگی مفرط مبتلا شده‌ام، در ادامه متوجه خواهید شد که این فکر، توهمی مخملی بیش نبود)

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

  • ۱۰:۳۸

  



پیش نوشت: در قدم اول وبلاگ نویسی و در اولین پست، به نظرم رسید که بهتر است کمی از مجانین بنویسم که البته از این پس سعی می­کنم با بیان مصداق عینی،  برخی از آن­ هایی را که در زندگی­ ام به گونه­ ای مؤثر بوده ­اند، بیشتر معرفی کنم اما عجالتا اگر اجازه بدهید در این پست به معرفی اجمالی و مختصری از این بزرگواران بپردازم و مفهوم عقل و جنون را واضح ­تر بیان کنم.

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 
♡ مولانا
Designed By Erfan Powered by Bayan