مستیِ هستی

ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعدْ مطرب، ابرْ ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند
روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باده را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

 مولانا


۵ نظر ۷

عکس رخ یار...

ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها جانت را به لبت می‌رساند، زندگی‌ات دلگیر و تاریک می‌شود، می‌روی که باز هم آئینه‌ها نجاتت دهند؛ می‌دانی دوای دردت، عکس رخ اوست


خود را بین درختان جنگل گم می‌کنم. از تپه‌ها بالا می‌روم و بین انبوه درختان از این سو به آن سو می‌روم. به خلوت دنجی در لابلای درختانِ لب چشمه پناه می‌برم؛ از جمع می‌گریزم که جز ترنّم آب و نوای پرندگان هیچ صدایی نشنوم

« زهمه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را » (۱)

می‌خواهم چیزی بنویسم اما نمی‌توانم. این هوا جان می‌دهد برای ننوشتن... فقط باید نای مستی تک‌ تک ذرات هستی را به گوش جان شنید و خواند. باید رقص ذرات را دید. مست و حیرانم می‌کند انعکاس صدایش...

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او

ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا (۲)

می‌خواستم به این افکار سامانی بدهم، برخی را به همین آب بسپارم، برخی را لای سبزه‌ها گره زنم، برخی را روی شاخه‌‌های درختان بگذارم. برخی را به آسمان بفرستم و تنها اندکی را سر و سامانی بخشم و با خود بردارم.
 
می‌خواستم اینجا فارغ از تمام های‌ها و هوی‌ها، غرق در اندیشه ی «هو» گردم. با خود عهد کرده بودم که در همین نقطه می‌نشینم و تا تکلیفم را با این همه بلاتکلیفی خود روشن نکنم، از اینجا تکان نخواهم خورد.
اما با این مستی چه می‌توان کرد که بد مُسری است.

ابر و باد و گل و سبزه... جوی و نای و دل و غمزه... همه رسته، همه جامی به کف و دست به آن باد سپرده... همه دستم بگرفتند و به آن آب سپرده... که کند پا و سرم را غرق در جوی جنونش... ز سر و دست رهایش... 

می‌دانستم که راهی نیست؛

«زین خرد جاهل همی باید شدن

دست در دیوانگی باید زدن

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را» (۳)

با جنون به دل چشمه پریدم و تا توان داشتم مشت مشت آب به سر و صورتم می‌زدم، بالا و پایین می‌پریدم، می‌خواستم تمام دردهایم را روی سر آب خراب کنم، تا سر زانوهایم را آب گرفته بود و با قدرتش می‌خواست مرا هم با خود بکشاند. برخلاف جریان آب راه رفتن چه جذاب و فریبنده است، به سختی گام برمی‌داری اما با این مقاومت دوجانبه هر گام که برمیداری، شور و شعف عجیبِ استقامت به جانت می‌افتد.پاهایم یخ زده و دستانم قرمز شده بود، اما نمی‌توانستم دل از آب بکنم.  
عشقبازی بین چه با ما می‌کند 

عقل را زین کار رسوا می‌کند (۴)

مگر می‌شود در این بزم مستان، مست و بیخود نشد؟! مگر می‌شود با چشمانت آب ِمست و بادِ مست و خاکِ مست و نارِمست را ببینی، آن وقت همینطور یک گوشه بنشینی و به کله‌ات نزند؟ مگر می‌شود ساکت بود و فریاد نزد که؛ 
«بی خود شده ام لیکن بی خود تر از این خواهم

با چشم تو میگویم، من مست چنین خواهم

من تاج نمیخواهم، من تخت نمی خواهم

در خدمتت افتاده، بر روی زمین خواهم» (۵)

از آب بیرون آمدم و با لباس‌های خیس یک گوشه، روی سنگ ‌های کنار چشمه نشستم. دیگر خبری از های و هوی افکار پر سر و صدایی که به اینجا کشاندنم، نیست. دلم می‌گیرد از این مستی دائمی ذرات، که من سهمی از آن ندارم. از این همه زیبایی، از این همه جنون. این فراق را تا به کی و کجا می‌توان تاب آورد. وقتی عکس رخ یار این چنین هوش از سرت می‌پراند، ببین خودش چگونه نیست و هستت می‌کند. "خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد"
«هر هستی‌ای در وصل خود در وصلِ اصلِ اصلِ خود

خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما

سرسبز و خوش هر تره‌ای، نعره زنان هر ذره‌ای

کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا

حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا

ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده

برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا» (‌٦)

حسادتم گل می‌کند. از این همه وصال و از هجران خویش، از این همه مستی و از خماری خویش. از این همه حضور ذرات و از غفلت و نیستی خود.

«خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب» (٧)

باز هم از فغان به خموشی می‌رسم. در این احوالات پیوسته افتان و خیزانم. در این سکون درون، دلم هوای گریه دارد. دلم از اینکه چشمش باز نیست، دلش گرفته؛

 « چشم دل باز کن که جان بینی

 آنچه نادیدنی است آن بینی »(٨)

 این دل دیگر تاب و توان این پا و آن پا کردن ندارد؛ می‌خواهد خود را به تیر بلایش بسپارد، می‌خواهد قدم در همان راه پرخون و جنون بگذارد. می‌خواهد در آتش عشقش، پر و بال را سوخته بیند؛ می‌خواهد از پای فتاده و سرنگون رود. می‌دانم که این بی‌قرارِ حیران آرام شدنی نیست؛ می‌شناسمش که صبح تا شب می‌نالد که «زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت». تا کی می‌توانم با این تیله‌ها سرگرمش کند؟! دیگر فریب نمی‌خورد. عرصه را بر من تنگ کرده و نفسم را بند آورده. چاره‌ای نیست باز هم باید با همین عکس‌ها سرگرمش کنم؛ کاری از دستم برنمی‌آید. بیا ای دل بی‌قرارم کنارم بنشین و از دیدن همین رقص ذرات، جانانت را ببین؛

«ای روز برآ که ذره‌ها رقص کنند

آن کس که از او چرخ و هوا رقص کنند

جانها ز خوشی بی‌سر و پا رقص کنند

در گوش تو گویم که کجا رقص کنند

هر ذره که در هوا و در هامون‌ست

نیکو نگرش که همچو ما مفتون‌ست

هر ذره اگر خوش است اگر محزون‌ست

سرگشته خورشید خوش بی‌چون‌ست» (٩) 

رقص ذرات - سالار عقیلی


۱. مولانا

۲. همان

۳. همان

۴.عطار

۵. مولانا

۶. همان

۷.فریدون مشیری

۸.هاتف اصفهانی

۹. مولانا


۵ نظر ۳

پویش درخواست از بیان

بزرگواران وبلاگ‌هایی چون حلزون، هیچ و ردپای خاکستری زمان لطف کردند و بنده را به این همایش؟ خیزش؟ جوشش؟چالش؟ پویش؟ (چیه بالاخره؟) نیز دعوت نمودند

اولین پست همین پویش را اول صبح با چشمانی نیم‌باز، می‌خواندم و پیش از اینکه متن تمام شود، پوزخندی زده و دلم به حال بی‌نوایانی که در انتهای این پست به ادامه‌ی پویش دعوت می‌شوند، کباب شد و گفتم بیچاره‌های از دنیا بی‌خبر. خیالم راحت بود که کسی مرا دعوت نخواهد کرد و همچنان می‌توانم زیرپوستی در وبلاگ‌ها سرک بکشم و بدون اجازه و سلام علیک وارد شده و بی‌خداحافظی لایکی زده و عین... سرم را بیندازم پایین و خارج شوم.

در همین احوالات در حال کشیدن نفسی از سر سرخوشی و راحتی یکهویی چشمم به نام "دارالمجانین" افتاد، اینجا بود که چشمان‌ نیمه‌باز، تا منتهی الیه خود باز گشتند! با خود گفتم نه سمیرا! خیالت راحت، نگران نباش! لابد دیوانه‌خانه‌ی دیگری است. قوی باش دختر! تو نیستی. همیشه از این پویش و چالش و گویش و این مسائل گریزان بوده‌ام. گفتم اینبار هم می‌توانی قصر در بروی. قوی باش دختر! اصلا مگر فقط یک دارالمجانین یا یک سمیرا در این مملکت بیان وجود دارد؟! محکم باش دختر! تو سختی‌هایی از این کمرشکن‌تر را تجربه کرده‌ای، فقط کافی است با انگشت لرزانت بر نام مبارک دارالمجانین و سمیرا اشاره‌ای بنمایی و مطمئن شوی که تو نیستی و با خیال راحت بروی به دنبال درگیری‌هایت! قوی باش دختر! چشمانت را ببند، نفس عمیق... چیزی نمانده... آها... شمارش معکوس... حالا؛ آتش!

بله؛ چشمتان روز بد نبیند. از همان که می‌ترسیدم سرم آمده بود و هیچ وقت فکر نمی‌کردم دیدن جمال انور "دارالمجانین" و ابرهای آسمانش اینگونه دنیا را به یکباره روی سرم آوار کند. دیدن جواب کنکورها و انتخاب‌رشته‌ها و حال و روزی که آن روزها داشتم، این حجم از استرس را بر جانم تحمیل نکرده بود که امروز دیدن نام وزین دارالمجانین بر سرم آورد. چه می‌توانستم بکنم.... که ای دریغا! ای امان! و ای فغان! ای کاش امروز صبح از خواب بیدار نمی‌شدم، ای کاش همان اول صبح پنل و ستاره‌ها را چک نمی‌کردم، ای کاش در یک‌سالگی با همان بیماری، در پنج‌سالی بر اثر گازگرفتگی، در هفت‌سالگی با افتادن از پشت بام، دار فانی را وداع گفته و اینچنین روزی را نمی‌دیدم. چه بگویم و چه بنویسم. آخر نه سوادش را دارم، نه از دغدغه‌هایم است، نه می‌دانم چه بنویسم. اگر ننویسم هم که بی ادبی را به سرحدش رسانده ام. دوستان اهل فن با کلام‌های نافذ، نگاه‌های عمیق و دانش های مرتبط خود، مگر چیزی از قلم انداخته و برای من جاگذاشته‌اند. مثلا برگردم و بگویم:

1. برطرف کردن محدودیت‌های صندوق بیان در ارتباط با آپلود تصاویر، فایل‌های صوتی و تصویری.

2. امکان بروزرسانی حداقل هر چند ماه یک‌بار نرم‌افزار

3. امکان پاسخگویی کاربران به نظرات همدیگر

4. اضافه شدن برچسب و امکان لینک‌دهی( که اخیرا به فضل افاضات بیان عزیز همین آپشن لینک دادن هم برای من از کار افتاده:|  )

5. پیشنهاد مطالب مرتبط ذیل هر پست، توسط بلاگ

6. نسخه پشتیبان و...

بعد یکهویی یادم افتاد ما داریم این درخواست ها و مطالبات را برای چه کسی می‌نویسیم؟ (آخ که دوباره اسم مطالبه گری و این حرف ها شد؛ خاطره ی خوبی از این مطالبه گری ها ندارم؛ راستی دوستان یک خبر خوش چند وقت دیگر دوباره زمان مطالبه گری های هر 4 سال یکبارمان و گم شدن همان مطالبات در بوق و کرناهای شعارها فرا می­ رسد؛ خوشحال باشید😊 )  اصلا مگر کسی هم این‌ها را می‌خواند؟ مگر کسی هست؟ راستی تا به حال برایتان سوال پیش نیامده که این برادران یا شاید خواهران بزرگوار کجا تشریف دارند؟ غیبتشان طولانی نشده؟ اصلا به نظرتان یک جای کار نمی‌لنگد؟
 
نکند دو دَر کرده و آن‌ها هم دِ برو که رفتی؟ لعنت بر شیطان رجیم! همه‌ی اینها کار آمریکای ملعون است... اصلا بلند بگو مرگ بر آمریکا! یک وقت به عزیزان برنخورد، (ما که شانس نداریم این همه نبودند حالا عین همین پست مرا می‌خوانند و می‌آیند!)

 آقا! الآقا! یا أخوی! مستر!  پدرآمرزیده! ما نگران شماییم، راستشو بگو کجا رفته بودی، همه‌ی تقاضاها و مطالبات بخورد بر فرق سر من. الان فقط صحبت جان شما در میان است. خودت خوبی؟ میشه هر وقت این پیامو خوندی یه تک بزنی مارو از نگرانی دربیاری؟ جان خودت دیگه هیچی نمی‌خوایم!

اصلا ولش کن از همان اول هم گفتم من را چه به چنین صحبت‌‌هایی؟! در همین حین جناب حافظ هم که حال نزار مرا دیده بود، فرمودند

سمیرا نه حد ماست چنین لاف‌ها زدن

پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم؟! 

و این بزرگوار با لحنی کاملا مؤدبانه فرمودند که تو را چه به چنین شکرخوری‌هایی آن هم در این روزگار کیمیا گشتن شکر!
از آن طرف، رفیق شفیق، مولانای جان هم که در این هاگیر واگیر از هم‌کلامی بنده با حافظ، رگ غیرتشان متورم گشته بود، پریدند وسط و فرمودند :

چو خر نداری و خربنده نیستی ای جان

تو از کجا، غم پالان و کودبان ز کجا

دیدم انصافا راست می‌گویند، نه حرفی دارم نه مطالبه‌ای نه اصلا می‌دانم در این مواقع مردم چه می‌گویند و چه مطالبه می‌کنند؛ پس بگذار حداقل به احترام آن دوستان بزرگوار که لابد پیش خود فکرکرده‌اند که شاید آبی هم از دارالمجانین گرم شود، چیزی بنویسم که مثلا من هم حرفی زده باشم. در نهایت هر کس که این پست را می­خواند به قدحی غزل از مولانای جان میهمان میکنم چرا که در این دیوانه خانه « ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم/ بیت و غزل و دوبیتی آموخته ایم/ در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست/ جان و دل و دیده هر سه بر دوخته ایم »(مولانا)

 

من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا

من از کجا غم باران و ناودان ز کجا

چرا به عالم اصلی خویش وانروم

دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا

چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان

من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا

هزارساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان

تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا

تو مرغ چارپری تا بر آسمان پری

تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا

کسی تو را و تو کس را به بز نمی‌گیری

تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا

هزار نعره ز بالای آسمان آمد

تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا

چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت

میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا

دلا دلا به سر رشته شو مثل بشنو

که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا

شراب خام بیار و به پختگان درده

من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا

شرابخانه درآ و در از درون دربند

تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا

طمع مدار که عمر تو را کران باشد

صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا

اجل قفس شکند مرغ را نیازارد

اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا

خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید

که این دهل ز چه بام‌ست و این بیان ز کجا


مولانا
 


۴ نظر ۲

به تو می‌اندیشم...


همه می‌پرسند
چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟ 
چیست در همهمه‌ی دلکش برگ؟ 
چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند 
که تو را می‌برد این‌گونه به ژرفای خیال؟ 
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ 
چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟ 
چیست در خنده‌ی جام 
که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می‌نگری؟ 
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، 
نه به این آبی آرام بلند، 
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، 
نه به این خلوت خاموش کبوترها، 
من به این جمله نمی‌اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر، 
رقص عطر گل یخ را با باد، 
نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه، 
صحبت چلچله‌ها را با صبح، 
نبض پاینده‌ی هستی را در گندم‌زار، 
گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ی گل، 
همه را می‌شنوم؛ می‌بینم 
من به این جمله نمی‌اندیشم
به تو می‌اندیشم 
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می‌اندیشم
همه وقت، همه جا، 
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا؛ 
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گل‌ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛ 
ریسمانی کن از آن موی دراز؛ 
تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه
پاسخ چلچله‌ها را تو بگو
قصه‌ی ابر هوا را تو بخوان 
تو بمان با من، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛ 
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
...

فریدون‌مشیری

 

 


 

۹ نظر ۳

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد...

به قدر کافی بهانه برای آشفتگی داری، بحرانی‌ترین روزها را می‌گذرانی، از هر سوراخ سمبه‌ی زندگی‌ات، مسأله و دغدغه‌ای نو سر در آورده و نو به نو برایت چشمک می‌زنند.

 تکلیفت روز به روز مه‌آلودتر می‌شود، اما با این همه، فقط به دنبال یک دردی، که درمانت شود.
بگیرید زنجیرم ای دوستان

که پیلم کند یاد هندوستان

کار پیلت به جایی می‌رسد که گاهی از هندوستان هم گذشته و سر از نیستان درمی‌آورد. نی وجودت می‌خواهد از شوق نیستی، در دیار خود ناله سر دهد. مست و حیران شود و جام از پی جام سر کشد

عزم آن دارم که امشب نیم‌مست

پای کوبان کوزه‌ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده ی پندار می‌باید درید

توبه ی زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم

چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مَردوار

دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بی جهت در رقص آییم از الست

اما به عزم "عطار" غبطه می‌خوری، دست و پا را بسته‌تر از همیشه می‌یابی، می‌گذری...می‌روی و به کنج خلوتت می‌خزی.
 
و باز هم این غم؛ همان همرازِ هر دَم، رگ و پی جانت را درمی‌نوردد. می‌نشینی و ماتت می‌برد. گاه به دیوار خیره، گاه به سقف مبهوت، اما فایده ندارد... از این نقاط تلاقی‌ات به عالم خیال، می‌گذری و بلند می‌شوی. آسمان بهتر است... آسمان همیشه‌ی خدا بهتر بوده است.

 پس از این ابر به آن ابر، از این ستاره به آن ستاره و از این رنگ به آن رنگ غوطه می‌خوری... پر می‌کشی... گم می‌شوی... فریاد می‌زنی و عاشقان را می‌خوانی، فریاد که شاید بیایند و دلت را دریابند: فریاد ای عاشقان... 
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام 

درکنج ویران مانده ام ، خمخانه را گم کرده ام

 هم در پی بالائیان ،  هم من اسیر خاکیان 

هم در پی همخانه ام، هم خانه را گم کرده ام

 آهم چو برافلاک شد،  اشکم روان بر خاک شد

 آخر از اینجا نیستم ، کاشانه را گم کرده ام

درقالب این خاکیان عمری است سرگردان شدم 

چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم کرده ام

از حبس دنیا خسته ام چون مرغکی پر بسته ام 

جانم از این تن سیر شد ،  سامانه را گم کرده ام

در خواب دیدم بیدلی صد عاقل اندر پی روان 

می خواند باخوداین غزل ، دیوانه را گم کرده ام

گر طالب راهی  بیا ، ور در پی آهی برو

این گفت وبا خودمی سرود ،پروانه راگم کرده ام

چون نور پاک قدسی اش، دیدم بر او  شیدا شدم 

گفتم که ای جانان جان، دردانه را گم کرده ام

گفتا که راه خانه ات، را گر ز دل جویا شوی 

چندین ننالی روز و شب،  فرقانه را گم کرده ام

این گفت وازمن دورشد، چون موسی اندر طور شد  

دل از غمش ویرانه شد ، ویرانه را گم کرده ام

نه نمی‌شود... این هم فایده ندارد ... هنوز هم آشوبی... هنوز هم راه به جایی نمی‌بری. اینبار دیگر نمی‌خواهی مکان را تغییر دهی، از دست نقاط تلاقی و خیرگی و بُهت هم کاری ساخته نیست. این بار دلت فقط به قمار آرام و قرار می‌یابد. نمی‌خواهی فقط بروی که آرام بگیری، می‌خواهی بگذاری و بروی... بازنده بروی... این دل چه از جانت می‌خواهد؟!  خنکای قماری را از جان می‌طلبد که با باختن هر چه بود و نبود هم، آرام و قرار نمی‌گیرد، چه کند با این هوسِ قمار از پی قمار؟ باخت از پی باخت... اما به سر تا پای خودت نگاهی می‌اندازی و می‌بینی که نه، هنوز مردش نیستی. هنوز بندها را نگسسته‌ و حجاب‌ها را ندریده‌ای... 

دلت از درد بی‌درمانی رنجور است. درد و درمان و عقل و جنون و جان و جانان دیوانه‌ترت می‌کنند؛
طبیب درد بی‌درمان کدامست

رفیق راه بی‌پایان کدامست

اگر عقلست پس دیوانگی چیست

وگر جانست پس جانان کدامست

نمی‌دانی کی قطره‌ای به خطا، از آن جام نوشیده‌ای که هر چه می‌گردی و می‌نوشی، چون آن مستی هستی‌فزا نمی‌یابی.  نمی‌دانی کی و کجا بود، از دست چه کسی گرفته‌ای آن جام را که یک عمر سرگشته‌ات کرده... می‌دَوَی و نمی‌رسی... می‌جویی و نمی‌یابی... تو گویی تنها خوابی بود و بگذشت.‌.. می‌خواهی حرف بزنی و آه و ناله کنی، اما از پس این هم برنمی‌یابی و پس از مدت‌ها خموشی اینگونه با کلمات بازی می‌کنی و باز هم برمی‌گردی به سراغ همان همرازِ هر دَم، گویی جز او هیچ کس سخنت را درنمی‌یابد، پس سخن کوتاه باید والسلام...

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟

برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟!

 

 

۳ نظر ۱

غوغای عشق


چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست

 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

 

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

 

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

 

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

 

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

 

 

حافظ

 


۵ نظر ۱

بی‌همگان...

بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

 

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

 

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

 

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

 

 مولانا

 


۲ نظر ۰
About Me
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟!

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟!

♡مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان