دارالمجانین

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

مولانا

 

۱۶ ۰

سلام به دوستانِ جان :)
امیدوارم حال و روز همتون تو شرایط سر به هوا، سر به راه باشه :)
خب دیگه عمر دارالمجانین هم به سر رسید و رفتنی هم که دیگه باید بره :(
 به قول حضرت دیوانه؛
عمر تو رفت در سفر، با بد و نیک و خیر و شر
همچو زنان خیره سر، حجره به حجره شو به شو

۱ ۱۷

تصمیم گرفته‌ام دیگر پا توی کفش کلمات نکنم،

دیگر این انبوه بی‌خاصیت را سرزنش نکنم،

فهمیده‌ام که گنگ‌تر از این احساس مبهم‌اند،

بی‌جان‌تر از آنند که دلم را آرام کنند

 جهان توفان رنگ و دل همان مشتاق بی‌رنگی‌

چه سازد جلوه با آیینه‌ی مشکل‌پسند ما

بیدل دهلوی

(این متن 4206 کلمه ای رو بر من ببخشایید و همین جا فرار را بر قرار ترجیح دهید :) )

مقدمه‌ی بی‌ربط


چند وقت پیش با دوستی اهل فلسفه، در رابطه با دو مقوله‌ی "عقل و عشق" بحث می‌کردیم. این دوست ما که با نوع ادبیات و شکل حرف‌زدن من آشنا نبود، بنده خدا یه سری فکرا پیش خودش کرده بود؛ مثلا فکر کرده من یه درویش یا صوفی‌ام:)) که کلا سر به کوه و بیابون گذاشته و چه میدونم بدعت ایجاد کرده تو دین و " و رهبانیة ابتدعوها" و این داستان‌ها. (غافل از اینکه من فقط یه بشر علاقه‌مند به ادبیات عرفانی‌ و مولانام و یه مرض هم دارم که تو هر چند جمله ای، یکی دو بیت بلغور می‌کنم! )

"ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو
زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست

عاشق دلداده آن باشد که از کوی حبیب
تن به خاک و سر به نیزه سوی محبوبش رود"

ناشناس